واژه ها و اصطلاحات بلخیان در اشعار مولانا
نمونه هایی از واژه گان و اصطلاحات مروج در بلخ:
ـ میر آب: به معنای کسی که بخشبندی آب کشتزارها و باغها را به عهده دارد.
ای میر آب بگشا آن چشمة روان را
تا چشمه ها گشاید ز اشکوفه بوستان را
بشکن سبو و کوزه، ای میر آب جانها
تا وا شود چو کاسه در پیش تو دهانها
ـ کش مکش: یعنی کشاکش.
طایفه نخچیر در وادی خوش
بوده اند از شیر اندر کش مکش
ـ خان و مان:
ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا
شاد آمدید از سفر خانة خدا
ـ شوی: یعنی شوهر.
چون سر سفره رخ او توی توی
لیک در وی بود مانده عشق شوی
ـ گریز پای:
گریز پای رهش را کشان کشان ببرند
بر آسمان چهارم چه خوش بود به خدا
دستار ویران شدن یعنی باز شدن دستار:
اقبال آبادان شده، دستار دل ویران شده افتان شده، خیزان شده، کز بزم مستان میرسد
ـ پاتیله یعنی ظرف دهن فراخ دنباله تنگ مخصوص
حلوا پزی:
خاموش باش و لا مگو، جز آن که حق بخشد مجو
جوشان ز حلوای رضا بر جمره چون پاتیله یی
ـ خانه خانه به مفهوم قید مقدار باران:
چو بیگاهست و باران خانه خانه
صلای جمله یاران خانه خانه
ـ کمپیر به مفهوم زن سالخورده؛ و کلان یعنی بزرگ:
بود کمپیری نود ساله کلان
پر تشنج روی و رنگش زعفران
ـ هله یعنی زود شو:
هله خیزید که تا خویش ز خود دور کنیم
نفسی در نظر خود نمکان شور کنیم
ـ بیگاه یعنی عصر:
چو بیگاه است و باران خانه خانه
صلای جمله یاران خانه خانه
ـ نر به حیث پیشوند:
کیست این جا شیخ اندر بند تو
من ندیدم نر گدا مانند تو
به همین گونه واژه هایی چون:
سرخوان: مهمان مقدم و برتر؛
لته: پارة جامه؛
نول: منقار؛
نهالین: توشک؛
نیم کاره: کار ناقص و نیم تمام؛
هر کاره: همه کاره؛
یله: رها؛
بندی: زندانی، زنجیری؛
بنگی: شخص معتاد به خوردن و استعمال بنگ؛
بی قول: بد قول؛
پاره: رشوه؛
پاغنده: گلوله مانندی که از پنبه حلاجی شده ترتیب دهند؛
پاک: همه گی، تمام؛
پخته کار: کار آزموده؛
پشتی: پشتیبانی و حمایت و غیره.
نمونه هایی از کنایات مروج در بلخ:
ـ مردة چیزی یا کشتة چیزی بودن کنایه از حریص بودن به آن چیز:
این نه مردانند، اینها صورت اند
مردة نانند و کشته شهوت اند
ـ بیخ کسی را کندن کنایه از زیان رساندن بسیار به آن کس:
نگارا تو به بستان آن درختی
که چون دیدم ترا بیخم بکندی
ـ نر بودن یعنی دلاور بودن:
گر تو شراب باره و نری و اوستاد
چون گل مباش، کو قدحی خورد و اوفتاد
ـ در چشم نیامدنِ چیزی و یا کسی کنایه از بی ارزش بودن آن چیز یا آن کس:
در چشم من نیاید خوبان جمله عالم
بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته
ـ گل و قند؛ صفاتی برای معشوق:
نگارا تو گلی یا جمله قندی
که چون بینی مرا چون گل بخندی
ـ چشم سیر مجازاً به مفهوم بی نیاز و غیر حریص:
ور همی بیند چرا نبود دلیر
پشتدار و جان سپار و چشم سیر
ـ صفرا به مفهوم هوا و عشق:
مرا صفرای تو سر گشته کرده ست
ز لطف خود مرا صفرا شکن ده
به همین گونه واژه های کنایی یی چون:
بی آبی: رسوایی و بی آبرویی؛
نادیده: حریص، ممسک؛
سیه کاسه: بد بخت؛
دل باز: دل گشاد و خوش خوی؛
تنها خور: ممسک؛
پاگیر: مانع از رفتن، قید و بند و غیره.
نمونه هایی از واژه ها و مواردی که به گویش بلخیان تلفظ شده اند:
ـ تَف یعنی تفت:
جان سرما زده گان را تف خورشید دهیم
کار سلطان جهان بخش به دستور کنیم
ـ استا یعنی استاد:
نیست واجب خدمت استا برو
پس نبود استا به زجرش کار جو
بگویم شرح استایی اگر ترجیع فرمایی
برون جه زین عمارتها که آهویی و صحرایی
ـ آسیا یعنی آسیاب:
تیزاب تویی و چرخ ماییم
سرگشته چو سنگ آسیاییم
ـ چل یعنی چهل:
بعد از آن چل روز دیگر در ببست
خویش کشت و از وجود خود برَست
ـ چار یعنی چهار:
شیخ روزی چار کرت چون فقیر
بهر کدیه رفت در قصر امیر
ـ اشکم یعنی شکم:
بهر نان در خویش حرصی دیدمی
اشکم نان خواه را بدریدمی
و به همین گونه واژه هایی چون: سون یعنی سو، گلون یعنی گلو و غیره.
و همچنان حذف مصوت a در انجام واژه های مختوم به این مصوت در صورت مضاف، موصوف و یا منسوب قرار گرفتن آنها که مولانا بیشتر از دیگران به کار گرفته است:
دیگران رفتند خانه خویش باز
ما بماندیم و تو و عشق دراز
*
طایفه نخچیر در وادی خوش
بوده اند از شیر اندر کشمکش
*
این نه مردانند اینها صورت اند
مردة نان اند و کشته شهوتند
*
بره یی بدهی رمه بازت دهد
پرورنده هر صفت خود رب بود
*
بود امیری را یکی اسپ گزین
در گله سلطان نبودش یک قرین