از مسجد و میخانه      (منیر غفور)

از مسجد و میخانه

( درمورد افکار و جهان بینی حافظ )

در مورد افکار جهان بینی و زندگانی حافظ تا امروز دید گاهای مختلف از جانب نویسنده ها ارا ئه شده است درین نوشته ما نیز سفری به کوی خرابات نمودیم موضوعاتی را در باره شاعر اسطوره ای زبان و ادبیات پارسی " حافظ " تحریر نمودیم و به این امید که توانسته باشیم تا لحظه های با پیر خربات باشیم و از لطف و صمیمیتی که در زبان و اندیشه وی نهفته است بهره گیریم و مخمور جام شراب شاعر شهیر شیراز شویم البته حافظی که ما در جستجوی وی هستیم گاه او را در مسّجد و گاه در میخانه در میآبیم و گاهی هم از کوچه  رندان، بنا بر این سخن کاملاً قطعی و مؤثق گفتن در مورد چنین شاعری کار آسانی نیست بدین اساس شاید مقالهء لهذا مارا یاری رساند تا در مورد شاعر ناشناختهء مان اندکی هم باشد چیز های بدانیم شناخت حافظ از لابلای شعر هایش ظاهراً کار سهلی می نماید ولی زمانیکه ما چند شعری را از حافظ بخوانیم قضاوت های زیاد در اندیشه وی مشهور است مانند این بیت ها:

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم

من لاف عقل میزنم این کار کی کنم

خاک مراچو در ازل از می سرشته اند

با مدعی بگو که چرا ترک وی کنم

                                                      غزل (400 )

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهایی تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخمور

                                                       غزل( 206)

به هیچ درد دگر نیست حاجت ای حافظ

دعای نیم شب و درد صبگاهت بس

                                                         غزل (325)

طوریکه دیده میشود خواجه در ابیات فوق در غزل  400 از می سخن میگوید و خود را اهل میکده جلوه میدهد اما در دو بیت بعدی   غزل ( 206 ، 325 )  به طور آشکار شاعر دعای نیم شب و درس قرآن حرف میرند . همین گونه حافظ در شعر هایش گاهی منحیث یک رند تظاهر می کند وگاهی هم بعنوان یک واعظ و گاهی او را یک عاشق شیدا میابیم که غرق توصیف معشوق خود است و از جور خوبان می نالد اما عنصری که بیشتر در شعر های حافظ محسّوس است و در محور تفکر وی قرار دارد عشق است، البته عشقی که از آن حافظ سخن می گوید اقشار مختلف مردم توجیه منحصر به فرد خود را دارند تعدادی به این معتقد اند که عشق حافظ کاملاً عشق الهی بوده اما قشری دیگری از هوا داران حافظ او را بیشتر از یک رند و اهل میکده نمی شناسند، با  وجود این طرز دید های متفاوت در مورد شاعر افسانه ای ادب پارسی میتوان از مضمون محتوای شعر وی چه در زمینه هنر و عاطفه شعری و از نقطه نظر شعریت و یا در زندگی اجتماعی درس های گرفت. 1- عشق ! -  عشق جوهر اندیشه بزرگانی همچو مولانا، سعدی، و حافظ را تشکیل می دهد و در اشعار حافظ از عشق بار ها یاد شده در حقیقت میتوان گفت ماهیت زندگی و جهان بینی حافظ مبتنی بر عشق است طوریکه خود میگوید :

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یاد گاری که درین گنبد دوار بماند

                                                   غزل ( 263 )

درین جا روی این موضوع بحث نمی کنیم که عشق حافظ آسمانی بوده و یا زمینی، عشق خداوند بوده و یا بنده به قول دکتر علی شریعتی، عشق چه زمینی باشد و آسمانی عاقبتش به طرف خداست . طوریکه ازغزل هایش میتوان به این حقیقت پی برد که در نزد حافظ عشق از تمامی تعلقات و عناصر موجود در دنیا در صدر قرار دارد به این غزل توجه کنید :

 

ادامه نوشته

چهار رباعی از اسحاق ثاقبی

قومیست همیشه آسمان میخواهـــــد

قومیست فقط نشسته جان میخواهــد

این کودک چارساله رامی بینیــــــــد؟

این کودک چارســـــاله نان میخواهد


کودک کودک کودک بی اندیشـــــــــــه

باریک دل وساـــده و باور پیشـــــــــه

هرروز به روی خاک می کردم مشـق

 باخط شکست می نوشتــــم شیشــــه


زین پیش مران دست ملالیی مــــرا

ازخود پرکن نگــــــاه خالیی مــــــرا

ای آینه ساز آب وآتش ! ای رشک!

درآب بریـز خشکســــــالیی مـــــــرا


آدم چو به عشق دست و بـازو بازید

نَی دم زد و آواز به  نـــازو بازیـــــــد

دربازی عشق ناخود آگاه خـــــــــدا

حق را به  گناه در ترازو بازیـــــــــــد

 

بابا افضل كاشاني:

ازپنجره دل

رو ديده بدوز تا دلت ديـــده شــــــــود

زآن ديده جهاني دگرت ديده شــــود

گر تو ز سر پسند خــــــود برخيــــزي

احوال تو سربسر پسنديده شـــــود.

 

بابا افضل كاشاني:

چشم حواس آنچه مي‌بيند، ظاهر آدمها و اشياء است. بر سطح مي‌لغزد و ره به درون نمي‌برد. اما هرچيز را باطني است كه جز به چشم دل آن را نتوان ديد. با چشم باطن مي‌توان در باطن اشياء و آدمها نفوذ كرد و هرچيز را عريان و بي پرده ديد. آنچه در اين رباعي حكـَمي بدان اشاره شده است، بستن چشم ظاهر بين و گشون چشم دل است. وقتي دل آدمي، چشم گردد، بدان مي‌توان در جانها و جهانهاي ديگر سير و نظاره كرد. اين نخستين آموزه رباعي بابا افضل كاشاني است.

آموزه ديگر رباعي، ناديده گرفتن خواهشها و آرزوهاست. دندان بر جگر فشردن و بر اشتهاي سيري ناپذير نفس سد كشيدن. و در يك كلام، مبارزه‌اي دروني براي رسيدن به آرزويي والاتر. رسيدن بدين مرتبت، باعث مي‌شود تمام رفتار و اطوار آدمي دلنشين افتد. بي شك مقدمه اين مقام، چشم فروبستن بر تمنيات و تجليات ظاهري است. چه بسيار جمالهاي زيبا، كه باطني زشت دارد و كسب اين معرفت، محتاج بستن چشم ظاهربين و گشودن چشم باطن نگر است.

گوينده اين رباعي، حكيم افضل الدين محمد مرقي كاشاني است. افضل الدين از نويسندگان معروف ايراني است كه در اواخر قرن ششم و نيمه ی اول قرن هفتم هجري مي‌زيست. خواجه نصيرالدين در دو فقره از آثار خود، از افضل الدين كاشاني ياد كرده و خود را شاگرد يكي از شاگردان او برشمرده است. زادگاه افضل قريه مرق از توابع كاشان است و هم در اين ناحيه درگذشته و مزار او باقي است. از افضل مقاديري رباعي برجاي مانده كه شمار آنها بين 50 تا 700 در نوسان است. قديمترين منبع رباعيات او نسخه شماره 4931 كتابخانه نورعثمانيه تركيه است كه در سال 674 هجري كتابت شده و علاوه بر رسايل بابا افضل، 39 رباعي او را نيز در بردارد. بخشي از رباعيات افضل‌الدين به شاعران ديگر همچون مولوي و خيام و عراقي و اوحد كرماني و ابوسعيد ابوالخير و خواجه عبدالله انصاري نيز منسوب است. رباعيات منسوب به بابا افضل را نخست سعيد نفيسي در سال 1311 شمسي منتشر كرد و سپس مجتبي مينوي و يحيي مهدوي با همكاري يكديگر مصنفات او را در فاصله سالهاي 1331 تا 1337 شمسي انتشار دادند كه شامل رباعيات و ساير اشعار بابا افضل نيز مي‌شود. بعد از آن، چهار تن از پژوهشگران اهل كاشان ديوان او را در سال 1351 منتشر ساختند و چاپ دوم آن كه در سال 1361 منتشر شد، با اضافات همراه بود.

رباعي بالا در كليات شمس و مجموعه رباعيات اوحدالدين كرماني نيز ديده مي‌شود و به قطع نمي‌توان آن را به يكي ازين سه شاعر منسوب كرد. چرا كه مأخذ هر سه آنها، جزو مآخذ قديمي است.

در اين رباعي شاعر از موسيقي قافيه به شكل نسبتاً مؤثري بهره برده و كلمه «ديده» را به نحوي در هر سه موضع قافيه تكرار كرده است. در مصراع نخست، ديده به معني چشم است و در مصراع دوم نيز بخشي از فعل مركب «ديده شدن» است. در مصراع چهارم نيز «ديده» جزوي از كلمه «پسنديده» است. اين رباعي، از نمونه‌هاي تقريباً خوب رباعيات اخلاقي و عرفاني است. اگرچه يك رباعي ناب و طراز اول به شمار نمي‌رود. اغلب رباعيات منسوب به بابا افضل در حوزه رباعيات حكمي و اخلاقي جاي‌ مي‌گيرند.

 

 

اسلام و نیکی با دیگران(سید محمد خیرخواه)

از نظر اسلام رفتار نیکو با دیگران و همزیستی مسالمت آمیز و زندگی در صلح و آرامش اصل و اساس زندگی بشری را تشکیل داده جنگ و درگیری حالت عارضی وغیر طبعی بین انسانها محسوب میگردد و آنهائیکه از اسلام تنها جنگ و خصومت را درک و برداشت می نمایند در حقیقت اسلام را درست نشناخته اند. چه از نظر اسلام جنگ در اصل و اساس خود هیچ حسن ذاتی نداشته و در جای اگر مشروعیت پیدا میکند فقط بواسطة دفع و رفع ظلم و ستم بوده نه بواسط تعدی و تجاوز بدیگران بلکه جنگ برای دفاع و ایجاد فضای صلح مشروعیت پیدا میکند بر خلاف نظریه عده از مستشرقین که میگویند: اسلام باعث تشدید اخلاق مردم گردیده و به زور سر نیزه و شمشیر حاکمیت پیدا کرده و متکی به قوت و زور است کاملاً بر خلاف این نظریه اسلام دین صلح و زندگی مسالمت آمیز بوده اساس توسعه روابط بین انسانها چه مسلمان ها و چه غیر مسلمان ها را همین صلح و زندگی مسالمت آمیز  تشکیل داده قرآن کریم در سورة ممتحنه آیه 8–9 (طوریکه در مبحث قبل نیز بیان داشتیم) در رابطه به زندگی صلح جویانه و مسالمت آمیز مسلمانان با غیر مسلمانان چنین فرموده است: (خداوند شما را از کسانیکه در دین با شما نجنگیدند و شما را از دیار تان بیرون نکرده اند. از نیکوئی با آنها باز نمیدارد با آنها عدالت پیشه کنید زیرا خداوند عادلان و دادگران را دوست میدارد فقط خداوند شما را از دوستی با کسانی باز میدارد که در کار دین با شما جنگ کرده و شما را از خانه های تان بیرون رانده و در بیرون راندن شما با یکدیگر یاری و همپشتی کرده اند و هرکسی آنها را دوست بگیرد او هم از جمله ستمگران و ظالمان است[1] در این رابطه شیخ شلتوت عالم مصری و رئیس اسبق جامعه ازهر چنین میگوید: صلح و زندگی مسالمت آمیز مبنای روابط طبعی بین مسلمانان و سائر ملل دنیا بوده و اسلام به پیروان خود همین سیاست صلح جویانه را توصیه و سفارش نموده و آن را بر روابط داخلی و ذات البینی و روابط خارجی و بین المللی آنها تأکید میکند. او میگوید: در حقیقت صلح حالت اصلی رابطه انسانی و زمینه ساز توسعه همکاری و تساند اجتماعی همگانی بین انسانها بوده که با گسترش آن میتواند زمینه همکاری بیشتر بین المللی و نوع دوستی واقعی بین انسانها فراهم شود. فقط اسلام یگانه چیزی را که از غیر مسلمانان تقاضی میکند همانا: رعایت عدم ممانعت از دعوت اسلامی و بیان اندیشه و تفکر آن است. حتی اسلام نمیخواهد بهیچ صورت کسی را به زور و اکراه مسلمان سازد و بمصداق آیه قرآن کریم که پیامبر اسلام (ص) را مورد خطاب خود قرار داده و بشکل استفهام انکاری چنین فرموده است: (ولو شاء ربک لآمن من فی الارض جمعیاً افأنت تکرهُ الناس حتی یکونوا مؤمنین)  قرآن کریم سورة یونس   

ادامه نوشته

گوانتاناما (حسیب سرایش)

 

 

گوانتانامو

مادر

 تولدم نکن

گورخالی نماده است                  

 سیاهچالها

طعم مرا دوست ندارند

سهمی نمی خواهم از بهشت

خراسانم را بگزارید

   کافیست

کاش

 سرنوشتم راه گم شود

پیش اینکه آشنا شویم

جدایمان می کند

تا به سایه ام  مینگرم

گوانتانامو  فریاد میزند

   ودیگری

به جرم زبان مادری اش

حلق آویز میشود

 پرده را کناربزن

شاید

ازگورستان دسته جمعی

مرده ات را   تبعید کرده باشند

بگزار  رئیس جمهور

 خوشحال باشد

مرا  لقمه سگ همتایش بسازد

(اوغان ها )

مهمان نواز استند

 

              بوسه های سبز نیلوفر   (فیاض مهرآیین)

شعر را ظاهراً یکی از تعریف ناپذیرترین فرآورده های کارگاه ذهن آفرینشگر انسان می دانند اما در همه اعصار و زمانه ها برای تعریف، شناخت و بازشناخت این فرزند شکوهمند روان پرتب و تاب بشر، سخنها گفته شده است. فیلسوفان، ادیبان، پژوهشگران، سخن سنجان (ناقدان) و امثال شان از روزگاران باستانی و داستانی آریانای کبیر، تا یونان، روم، هند، چین، مصر و بابل و سر انجام عرب، هر کدام به سهم خود در این گستره قلم و قدم زده اند که پرداختن بدانها مجال گسترده‏تری می خواهد.

در کتابهای مقدس پیشین که اکثراً خود از شعریت ویژه یی بهره ور اند در این راستا به اشاره و کنایه پرداخته شده و در قرآن مجید سوره یی به نام "شعرا" آمده که در آن نه شعر بلکه "شعرا" به نحوی تعریف گردیده اند.

تا جایی که به زبان پارسایی پارسی دری پیوند دارد، پیشینۀ سرایش شعر بر فرادات یا سنتهای بسیار کهن ادبی این زبان و زبانهای مادر آن (آریک، اوستایی، فرس باستان، سغدی، آری یا باختری و تخاری، پارتی یا پرثوی ویا به اصطلاح پهلوی اشکانی و پهلوی ساسانی) استوار است. برخی شعرهای زیبا و دل انگیز که سروده های بانوان آریایی در بخدی یا بلخ اند و پیشینۀ آنها به هزاره های سوم تا دوم پیش از میلاد میرسند در کتاب ویدا به ویژه ریگویدا آمده، همچنان پوروچیستا- دخت فرهیختۀ و خشور بزرگ آریایی – زراثوشترا- خود شاعر اندیشمند و فرزانه یی بوده است و زبان اوستا که از سوی پیام آوران باستانی آریایی در فاصلۀ هزاره های سوم و اول پیش از میلاد سروده شده خود به گونه‏یی" زبان شعر" است.

در دورۀ اسلامی نیز شعر مکتوب پارسی دری از بلخ، سیستان و فرارودان آغاز میشود از ترانۀ طعن آمیز کودکان سرزمین کهن باختر یا بلخ به ارتباط شکست یکی از فرماندهان تازی در ختلان تا سرودۀ محمد بن وصیف سکزی در پاسخ به سخن و خشورانۀ فرمانروای آزاده و عیار آریانا زمین- یعقوب لیث صفار – که در پیوند با مدیحه اش به زبان تازی گفته بود: چیزیکه من اندر نیابم از چه رو باید گفتن – و ظهور حنظلۀ بادغیسی، شهید بلخی، ابوشکور بلخی، دقیقی بلخی رابعۀ بلخی، آدم الشعرا رودکی سمرقندی و دیگران در عصر سامانیان تاجیک تبار بلخی و فردوسی خراسانی در عهد غزنویان، ما شاهد شگوفایی شعر دری با درونمایه و روح ملی و حماسی استیم و یکی از خدمات بزرگ شعر را مخصوصاً در قوالب حماسی آن که توسط دقیقی بلخی، فردوسی خراسانی و اسدی سروده شده، در احیا و شگوفانی زبان پارسی دری وحفظ  هویت و کیان ملی مردمان بومی فلات بزرگ آریانا درمی یابیم.

البته شعر پارسی دری در دوره های متأخرتر تحت تأثیر کنشگران ( عوامل) گوناگون بیشتر به عاشقانه سرایی، عرفان و تصوف، و پند و اندرز گرایید که پرداختن بدان خود گفتمان دیگریست....

شعر را پیشینیان ادب دری به الهام از سرچشمه های اندیشه و ادب دنیای کهن، "کلامی موزون، مقفا و مخیل" معرفی کرده اند و بعد "اندیشه نیرومند" را نیز بر آن افزوده اند که در حقیقت دو آخشیج وزن و قافیه، نمایانگر شکل وپدیدۀ شعر، و دو آخشیج دیگر (خیال و اندیشه) درونمایه و سرشت آن را می سازند و برخی هم شعر را "گرهگاه اندیشه و پندار" گفته اند. فرخی سیستانی شاعر بزرگ زبان دری، حدود هزار سال پیش در چکامۀ معروفی که به دربار شاه تاجیکتبار جغانی ماوراءالنهر  تقدیم داشته بود در همان بیت اول از شعر تعریف جالبی داده است:

با کاروان حله برفتم ز سیستان

 با حلۀ تنیده ز دل بافته ز جان

آری شعر حله یی است که با تارهای دل و جان انسان، تنیده و بافته میشود و طبیعتاً در آن شکل و محتوا درهمتنیده‏گی، همبافته گی و هماهنگی با هم والاترین صنعت خرد و خیال بشر را به دید و شنید می آورند.

افزون بر صور دل انگیز خیال و اندیشه های نغز و پر مغز، آنچه در ماندگاری و پایایی اشعار شاعران دری موثر بوده است رعایت ساختار منظوم آن به ویژه آخشیجهای وزن، قافیه و آهنگ است.

شعرنو، یا شعر سپید در زبان دری در روزگاران پسین با ترجمه های منثور شعر از زبانهای دیگر آغاز شد و احتمالاً دو عامل داشت یکی سوء تفاهم: جوانان دری زبان شیفتۀ شعر گمان بردند که شعر اروپایی که به نثر دری ترجمه شده در زبان اصلی نیز بدین گونه اند البته این گمان اندکی هم درست بوده اما شعر در تمامی زبانها اساساً موزون و مقفا بوده و بهتر است شعر فاقد وزن و قافیه را نثر شاعرانه نامید....

دو دیگر: سهل انگاری و شاید ناتوانی در سرایش شعر منظوم بود که عده یی به – به اصطلاح – شعرسپید روی آوردند. تازه در این زمینه کسانی گوی کامیابی را از میدان ربوده اند که در سرایش شعر حقیقی و منظوم نیز آگاهی، تجربه تبحر و توان کافی کسب نموده و از آزمون بدر شده اند. شاعر بزرگ و اندیشه ورزی گفته است:

نظم اگر سوزی ندارد حکمت است

شعر گردد چون که سوز از دل گرفت

رابعه بلخی

عشق دریایی کرانه ناپدید    کی توان کردن شنا ای هوشمند

رابعه بلخی

رابعه بلخی پیشکسوت ومادر شعرزبان دری

همانگونه که  رودکی را کاروان سالار شعر دری میدانند، چه پیشتر ازشعررودکی سایر آثاربه وجود آمده درشعرشرین زبان دری بنا برحوادث المناک تاریخی مهر زوال را برجبین پذرفته است میتوان رابعه این دلیر زن جوانمرگ عرصه شعر وشجاعت را که سر را  در راه آرمان ومحبت فدا کرد مادر شعردری بیخوانیم.

پیشتر از رابعه بانویی را نمیتوان شناخت که عواطف واحساسهای شادمانه ویا درد برانگیز خود را که از روح  او برمی خواسته است درقالب بیجان واژه ها، آهنگ وجان بخشیده باشد.

اما ارزش سخن رابعه نه برای این است که او از پیش کسوتان شعر درزبان دری به شمار میرود بل ازاین دیدگاه است که کلام رابعه زیبایی های ویژۀ یک شعر زیبای مکتب خراسانی را دارد وتشبیه های آن ساده؛ طبیعی  وقابل لمس ودرک میباشد که بیانکر تصویر های زیبایی ازطبیعت وبیان صادقانه احساس بدون ریا او است که کاربرد واژه های پاکیزه وشکستۀ زبان پربار دری راباخود دارد . این است که شعر او را شعر زمانه ها میسازد.

لطفاً به ادامۀ مطلب مراجعه نمایید

نوروز دیروز و امروز (توریالی رزاقیار)

نوروز در تداوم زمانه ها، با پشت سر گذاشتن فراز و فرود های دشوار گذار  و با عبور از برابر همه موانع ایجاد شده بوسیلة مهاجمین، استیلاگران و سلاطین مستبد و دست نشاندة اجانب، پیروزمندانه از آن سوی هزاره ها تا بمرز امروز رسیده و به یقین همچنان فاتحانه در همگامی با کاروا ن ایستاد ناپذیر زمان بسوی فرداهای درخشان منزل میزند و به مدارج متعالی تر هویتی نایل میآید.

جشن نوروز در کشور ماـ افغانستان ـ در کشور های همسایه، منطقه و فراتر از آن در یک حوزة بزرگ فرهنگی و مساحت گستردة جغرافیایی پیوسته اما با تفاوتها، با بایستگی شایان برگزار و گرامی داشته شده است که تا باد چنین بادا !

در مورد نوروز که مطابق است با نخستین روز ماه حمل(فروردین) هـ  خورشیدی و اولین روز بهار، دیدگاه ها و روایتهای متفاوتی ثبت گردیده است که خود بازتابگر ابعاد گوناگون گاهنامه فرهنگی و تاریخی آن میباشد.

آدمی نیست که عاشق نشود فصل بهــــار

هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب است

حکیم پُر آوازه عمر خیام، در نوروز نامه اش مینگارد:  « سبب نام نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب هر سیصد و شصت و پنج شبانه روز و ربعی به اول دقیقه حمل باز آید. و چون جمشید آن روز را دریافت، نام نهاد و جشن و آیین آورد.»

« چون کیومرث اول از ملوک عجم به پادشاهی نشست و خواست که ایام سال و ماه را نام نهد و تاریخ سازد تا مردمان آن را بدانند. بنگریست که آن روز بامداد آفتاب به اول دقیقه حمل آمد، موبدان را گرد کرد و بفرمود که تاریخ از اینجا آغاز کنند و موبدان جمع آمدند و تاریخ نهادند. »

دانشمند ابوریحان البیرونی درباب روز گوید: « نوروز پیشانه سال نو است. سبب نهادن نوروز آن بوده است که چون بدانست که آفتاب را دو دور بود و باز آید بدانجا که رفته باشد. »

 

ادامه نوشته

چرا مزار...؟(رهنورد ظاهر)

مزار شريف از سالیان متمادی بدین سو يكي از شهرهاي معروف و متبرك افغانستان و مورد علاقه بسیار افغانها مي‌باشد و مركز ولایت بلخ زادگاه مولاناست. طول آن 67 درجه و 9 دقيقه و عرض آن 36 درجه و 44 دقيقه و انحراف قبله از جنوب به مغرب 64 درجه و 41 دقيقه و 14 ثانيه و ارتفاع آن از سطح دريا در حدود ششصد متر است. نام اصلي آن خواجه خيران بوده كه قريه‌اي از توابع بلخ کهن میباشد و بعداً به نام مزار شريف معروف شده و وجه تسميه بدين نام آن است كه اهالي افغانستان معتقدند كه جسد مطهر حضرت علي(ک) خلیفه چهارم اسلام در اینجا مدفون است  و شرح آن به طوري كه در كتاب تاريخ مزار شريف تاليف حافظ نور محمد

چاپ كابل سال 1325 که به استناد چند كتاب تاريخي ذكر شده به طور اجمال و اختصار آن است كه چون ابومسلم خراساني در رمضان سال 129 به طرفداري خاندان نبوت از قريه سفيدج مرو، قيام نموده و با عمال بني‌اميه جنگيد مرتب در پيشرفت بود و چون بني‌اميه نزديك به شكست شدند او شرحي خدمت حضرت صادق عرض كرد كه اگر امام به مسند خلافت راغب باشند اين كمترين سپهسالاري وخدمتگزاري به تقديم خواهم رسانيد. حضرت در جواب ابومسلم مرقوم فرمودند كه از ما هركس خروج كرده به درجه شهادت رسيده بنابر اين ما را به حكومت و خلافت رغبتي نيست و به قاصد فرمودند به ابومسلم بگو اگر مي‌خواهد در اين خاندان خدمت شايسته‌اي به‌ جا آورد جسد مبارك جد بزرگوارم را كه در صندوقي در نجف اشرف مدفون است به بلخ انتقال دهد تا بعد از آنكه فتنه بني‌اميه فرو نشيند و دولت آنها منقرض شود به مدينه‌ي مطهره برده شود و مقصود حضرت اين بود كه اگر جنگ طول بكشد و این بلاد دست به دست بگردد جسد مطهر از دستبرد بني‌اميه محفوظ باشد و در جاي دور و امني برده شود. چون اين دستور به ابومسلم رسيد به عياران كارآزموده‌ي خود دستور داد كه به اين امر مباردت ورزند و آنها آن صندوق را پنهاني از نجف برداشته با شتر به مرو شاه‌جهان بردند و در محلي موسوم به كوه نور گذاشته و از آنجا بكلف آورده و بعداً وارد بلخ كردند و در قريه خواجه خيران كه در مشرق بلخ مخفيانه مدفون ساختند و لوحي نيز بر روي آن گذاشتند ولي بعد ها به بخاطر مصروفیت ابومسلم به جنگ با بنی امیه و قتل نا به ‌هنگام او موضوع انتقال جسد مطهر يا اظهار و اعلان موضوع دفن در بلخ ميسر نشد و مدفن مطهر پنهان ماند و چون در زمان هارون الرشيد طبق گفته پير معمر كه به هارون اظهار داشت معلوم شد كه جسد مطهر حضرت در نجف مدفون بوده هارون بارگاهي در آنجا ساخت ومردم متوجه بدانجا گرديدند از اين رو نام بلخ ظهوري نيافت و آن واقعه فراموش شد تا آنكه در زمان سلطان سنجر بن ملكشاه سلجوقي كه از 511 تا 522 سلطنت كرد در سال 530 در دفتر معاملات ابومسلم مطالبي در اين باب يافت شد از جمله موضوع عريضه‌اي كه در اين باب خدمت حضرت صادق(رض) عرض شده و جواب آن حضرت بدست آمد و انتقال جسد و دفن در قريه خواجه خيران مفهوم گرديد؛ و همچنان در همین وقت از طرف چهارصد نفر از سادات و اكابر بلخ در يك شب حضرت را در نزديكي قريه خيران خواب ديده كه بالاي صفه آن ايستاده بود و مي‌فرمود سالهاست ما در اينجا مي‌باشيم و كسي اطلاع ندارد، بايد به سلطان اطلاع دهيد كه قبر ما را ظاهر سازد تا مردم به زيارت ما بيايند.

پس از پيدايش دفتر ابومسلم و كشف خواب اكابر، سلطان سنجر از مرو پايتخت خود به امير قماج- والي بلخ-  دستور داد كه موضوع را تحقيق و كنجكاوي كند و او با وجود مخالفت بعضی علماي بلخ و انكار وجود جسد در آنجا به قريه خيران آمده و در روي پشته‌اي كه به نام تل علي معروف بود شروع به حفاري كردند. پس از اندكي حفاري به گنبد كوچكي با دريچه فولادين با قفل نقره برخوردند و خيلي شادمان شدند و با جمعيت علما آن را باز كردند و داخل حجره شدند. صندوقي فولادين ديدند كه روي آن قرآني به خط كوفي روي پوست آهو با شمشيري بزرگ و سنگين ديدند كه روي سنگ نوشته بود: ((هذا قبر ولي الله علي اسدالله)). بعداً صندوق را باز كردند، جسد مطهر را ديدند تر و تازه  و حتي ناخنهاومويهاكاملاً صحيح وآثارزخم نيزبر پیشانی

ادامه نوشته

ابومسلم نهضتگر و فرمانروای بزرگ خراسان (100- 137هجری) (علی مهرآیین)

ابومسلم خراسانی که نام اصلی اش بهزادان بوده وپسانها نامهای ابراهیم و عبدالرحمان را به خویش برگزید فرزند بندادهرمزد(بعدهاعثمان ملقب به مسلم) از خانوادۀ اصیلی آزاده گان یا دادیکان (تاجیکان) بلخ از تخمۀ کیانیان و اهل روستایی از انبار(سرپل امروزی) یا مرو بوده که در آن زمان بخشی از بلخ بزرگ بود. ابومسلم به سال100هجری زاده شد، در 19 سالگی نهضت خویش را در خراسان برای سرنگونی دولت ستمگر اموی آغاز کرد به سال 132هجری خلافت اموی را سقوط داد و عباسیان را به قدرت رسانید ودر سال 137هجری توسط منصور خلیفۀ عباسی ناجوانمردانه به شهادت رسید. او به آزادی میهنش آریانا و خراسان بزرگ می اندیشید و نخستین دولت مستقل خراسان را پس از گسترش دین مبین اسلام ، پدید آورد او شهنشاهی بزرگ بودکه در دلیری، دادگستری ، بخشنده گی، تدبیر، سیاست و دانش در سیزده سدۀ گذشته همواره ستوده شده است.به قول ابن خلکان برمکی، ابومسلم خراسانی درفارسی وتازی شعر می سرود.

به همت ابومسلم خراسانی توسط یکی از یاران عیار وی به نام زولایی پیکر حضرت علی (ک) خلیفۀ چهارم اسلام از نجف به بلخ انتقال یافته در مغاره یی واقع در دهکدۀ خیران که از روزگاران باستان به عنوان یک جایگاه مقدس دینی و مهرآبه (میترالوم) مورد احترام بود، جابجا گردید و امروز برفراز این محل روضۀ شریف و آرامگاه حضرت علی (ک) اعمار شده است.

در مورد تقدیس این محل، داستانهای فراوانی درمیان مردم موجود است که مولوی عبدالوالی انصاری رئیس سابق روضۀ شریف چنین گفته است  در اعمار این محل بنابر مشاهدۀ خوارق، اسکندر مقدونی همت گماشته و نیز حضرت سلیمان از فراز تختش از هوا مشاهده کرده که از اینجا نوری بر میخیزد به همین دلیل در اینجا نزول فرموده و به زیارت این مکان مقدس پرداخته است...