فاش میگویم و از گفته خود دلشادم

بندهء عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن عشقم چه دهم شرح فراق

که درین دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد درین دیر خراب آبادم

در بیت دوم و سوم این غزل افکار حافظ بیشتر نزدیک به اندیشه مولانا میشود طوریکه مولانا مثنوی را از جدایی ها شروع میکند درحقیقت جدایی که مولانا از آن حرف میزند جدایی از ماهیت آدمیسّت که انسان درین جهان بیگانه است ماهیت آدمی در اندیشه مولانا آن نیستانی است که از آن ما را ببریده اند همین طور در دو بیت فوق حافظ  نیز این جهان را دامگه حادثه و دیر خراب آباد تلقی میکند و جایگاه اش را فردوس برین میداند، مولانا نیز درغزلی میگوید :  

مرغ باغ ملکوتم نیستم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

2 – غنیمت شمردن عمر ! –

شب عشرت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد

از دید گاه حافظ عمر آدمی کوتاه است و زود گذرا و به اندیشه وی باید این لحظات را غنیمت شمرد و آنرا به خوشی گذرانید و همچنان حافظ در اشعارش انسان را در صبر و شکیبایی توصیه میکند و مژده شادی را بعد از هر سختی می دهد و مهمتر از همه جاه و منزلت را مردود میشمارد و دلبستگی به تعلقات را نمی پسّندد.

      مانند این ابیاد      

دایم گل این بوستان شاداب نمی ماند

در یاب ضیعفان رادر وقت توانایی

درغزل دیگر میگوید

دمی باغم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد

به می بفرو ش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد

دراین غزل حافظ حتی شکوه تاج سلطانی را با یکدم خوشدل بودن برابر نمی کند واین جهان را با تمام مشغله های که دارد میخواهد با شادی زیست کند . 3 ـ انتقاد از زاهد ریا کار:ـ

حافظ در شعر های خود درجاه های متعدت آنانیکه در عبادت

وطاعت تظاهر میکند به انتقاد میگیرد و آنان را به بی عملی در

آنچه که دیگران را بدان پند میدهد .

مورد اعتراض قرار میدهد و درین قسمت شباهت های را میتوان

میان جهان بینی حافظ و سعدی اشاره کرد.

حافظ و سعدی نه تنها شاعر، بلکه منتقدان بزرگ زمان خود نیز بودند طوریکه سعدی بسّیرت پادشاهان را مورد انتقاد اخلاق واعظان و زاهدان بیان داشته است.

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند

چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند   

پرسشی دارم زدانشمند مجلسّ باز پرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند؟

وهمچنان در بعضی ابیات میتوان نقطه اشتراک بین اندیشه های خیام و حافظ در مورد انتقاد ازطبیعت اشاره نموده طوریکه خیام در رباعیات خود دنیا را

محلی که انسان در آن تسلیم تقدیری است که خداوند  مقرر کرده و عجزی که نمیتواند ‌آزاده به کام دل خویش رسد می نالد:

گر برفلکم دسّت بُدی چون یزدان

برداشتمی من این فلک را زمیان

وز نو فلکی دگر چنان ساختمی

کا زاده بکام دل رسیدی آسان

وحافظ میگوید :

   فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

   تو اهل فضلی ودانش همین گناهت بس

این چنین افکار آنطور که در رباعیات خیام بطور گسّترده مشاهده میشود در حافظ نمیتوان دید مگر در موارد اندکی  مثلاً در این بیت:

سخن از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس مگشود و نگشاید به حکمت این معما را

دربیت فوق به اسرار دنیا اشاره شده که بشر از پی بردن به آن عاجز است از دیدگاه حافظ این جهان معمای است که کسی عمق آن را ادراک نکرده و خیام نیز رباعی  دارد که میگوید:

اسرار ازل را نه تو دانی ونه من

این حرف و معما نه تو خوانی و نه من

هست ازپس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

4ـ آذادگی وبند: ـ

 بعضی ها بدین می اندیشند که حافظ آدمی بوده در هیچ قید و بندی اعتنا نداشته این حرف را شاید به استثنای برخی از اشعارش ادعا کنند اما بقول دکتر حسّین زرین کوب قید های هم است که بی قید ترین آدم ها نیز ممکن است تسلیم آنها شود چنانچه خود حافظ نیز در غزلی به این اشاره کرده است:

      حافظ ازجور تو حاشا که بگرداند روی

      من از آن روز که در بند تو ام آزادم

در طرز دید حافظ آزادگی همان است که در قید کسی و یا چیزی باشیم خا در آن قید عشق باشد، معشوق باشد و یا هم یار خوبرویی، حقیقتا ً این بند های است که حافظ را برای همیشه ماند گار میسازد